برای خوشبختی باید از لحظه لحظه ی زندگی ات استفاده كنی
تولدم مبارک
تولدم روز 26/12/1370 هست ولی به دلیل اینکه عید هست و همه ی ما هم خانه تشریف داریم
امشب با دوستم که تولدش تو این ماه است با هم تولد گرفتیم.
دیگه وقت ندارم باید بروم .
سلام بر همگی
امروز می خوام براتون یه حرفایی بزنم از اون حرفایی که از هر کسی ممکنه نشنوید ، یادم میاد خانم مهدوی یه بار بعد از اون اتفاق که برام افتاده بود بهم گفته بود که نجمه به هر کسی اعتماد نکن ، منم که خیلی ناراحت بودم فکر کردم و گفتم که باشه ، حالا که می بینم نه من هنوز همونم عوض نشدم ، نمی دونم چرا ؟ ای خدا ، توی این تهران آدم باید خیلی مواظب خودش باشه ، فکر خانواده ات از یک طرف وهمینطور فکر آینده و درس ودوستان گذشته و کلی خاطرات دیگر از طرفی دیگرهمه را باید روی هم توی ذهنت جمع کنی و فقط زندگی روزمره رو بگذرونی ، درست عین صفحه های سفید دفتر که ورق می زنی ، ولی باید توی این تهران که انگار ماری در غروب اینجا چمبره زده مثل یه کوه باشی واز خودت مواظبت کنی ، در کلام آخر نباید خودتو بدست تقدیر بگذاری باید آن را عوض کنی باید ...
درمیان تاریکی و سپیدی وهم
جاپایی مرا می خواند
عطر گلی بود نم نم هوا
کششی مرا می خواند
لحظه ای به خیالم کند اما تند
حسی مرا می خواند
آری صدای قدم های پر شتاب
گذر عمر از پس روز آفتاب
نونهال جوانی ام را می تاخت
چه کنم ؟
ناگهان جاپایی مرا خواند
انگیختم و درنگ کردم
سرّی به دلم زنگ می زد
یاد کوچه ی عشق وغنچه ی گل
جای پای ایستادن زمان
لحظه ای را درخاطرم آورد
فقط آن گل حس امیدم را گفت
امیدم به امید مادر
آن جای پا و غنچه ی گل
لحظه ای با معرفت بود
لحظه ای یاد مادر بود
نجمه
می ترسم ،
ای جاده ها از بس مرا می خوانید
نمی دانم ،
با کدامین آهنگ، جان خسته ام را
پر پرواز و شوق سفر دهم
یکدم مگذارید که آسان بنشینم
که سخت است وعده گاه حق را
به سان سنگی ، سخت باشیم
نجمه
دوستان وبلاگی عزیزم از این به بعد مطالب ناقابل خودم را به اسم خودم می نویسم ، وسعی می کنم امانت دار باشم


من یه تجربه ی خیلی خوب را در این سن آموختم اینه که،باید به جای اینکه خودمان را بادیگران مقایسه کنیم بهتراست ما در حد توان وبه اندازه ی تلاش خودمان امیدوار باشیم واگر اینکه شکست خوردیم باید به این مسئله با یک جاده ی دیگر نگاه کنیم شاید این راه وجاده بتواند حل مشکل ما باشد، درواقع بهتر است از اینکه خود را با دیگران مقایسه کنیم وشاید هم باعث خودشیگفتگی ما شود ، بلکه ما می توانیم نهایت خوشنودی را ازکار خودمان داشته باشیم بدون اینکه مقایسه ی بی خود و رقابت زیاد با دیگران داشته باشیم .
وقتی که از کودکی می پرسی که جرمت چیه که به اینجا آوردنت می گوید : قتل ، وتو ممکنه که شوکه شوی و دیگر ندانی که چه بپرسی ، من هرروز وشب به این چنین اتفاقات فکر می کنم و خدا را شکر می کنم که محیط وجامه ی خانوادگی ام سالم بوده است .
رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جابهجا بر سر سنگ
كوه خاموش است
میخروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ كبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره میگذرد
جلوهگر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یك لبخند
جغد بر كنگرهها میخواند
لاشخورها سنگین
از هوا تكتك آیند فرود
لاشهای مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود كبود
تیرگی میآید
دشت میگیرد آرام
قصهی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخهها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مینالد
جغد میخواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب
میتراود ز لبم قصهی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب سپهری
