برای خوشبختی باید از لحظه لحظه ی زندگی ات استفاده كنی
بی آنكه به شوق نفس های تو كشیده شوم...
همیشه می گویم لحظه های درازم را به یاد تو بودم
همیشه در نگاه شب به یادت خیره بودم...
همیشه اما نه لحظه لحظه
بلكه یك لحظه هم گوئیا
در خاطرت نبودم...
در خود فرو رفتم ومی روم...
می روم تا این امواج افكارم را
به دست نقاش دریا بسپارم
در خود فرو رفتم و می روم...
می روم تا این نهایت خیال را
غرق دریا و پنهانی یادم كنم
نجمه
دیروز رفته بودم پیش خواهرم خیلی خوب بود، روزه گرفته بودم ولی با این حال اصلا احساس خستگی نداشتم. دانشگاه خواهرم تربیت معلم تو کرجه خیلی قشنگه ،خیلی سرسبزه ، رفته بودم خیر سرم به خواهرم امید بدم چون قرار بود جوابه ارشد بیاد، با این حاله روزه پاشدم رفتم پیش خواهرم ، بعداز ظهری گفتیم بریم میوه جمع کنیم برای افطار ، رفتیم طرفی درخت گیلاس ، اینقدر درخته بزرگ بود که نگو یک باد شدیدی هم می اومد ، من که بالای درخت بودم میترسیدم بی افتم خیلی تند بود ، تاچشمات کار می کنه فقط سبزه و انواع درخت های میوه بود ، حالا یه پاکت گیلاس . سیب ترش و چاقاله بادوم . و توت جمع کردیم ، دقیقا سه ساعت میوه جمع کردیم بعد آخرش هم رفتیم تو سبزه ها خوابیدیم ، دوروبر ساعت 7 رفتیم اتاق حاضر شدیم بریم مسجد ، بعد شام و برداشتیم رفتیم مسجد بعد از دعای کمیل ( خدا این دعای کمیل رو از این بچه ها نگیره ، با تموم دل این دعا رو می خوندندو گریه می کردند ، تف به ریا ما هم گریه می کریدم ) ای خدا جان بعد از دعای کمیل سیری افطار کردیم ، حالا مگه گربه ها می گذارند ما یک افطار درستی کنیم که اینقدر میو می کردند که یه لحظه پاشدم دنبالشون انداختم اینقدر هم پر رو وایستاده روبه روم من هم از رو رفتمو نشستم ، اشکالی نداره گربه های دانشگاه از خودمونند ، هرچی باشه با بچه های دانشگاه خواهرم بزرگ شدند دیگه ، خیلی روز خوبی بود از همه مهمترموقع شب آقا خوب گوش کن واست تعریف می کنم :
شب برای دعای لیلة الرغائب رفتیم مسجد آقا تا ساعت 3شب زار زدیم و عر زدیم ، بعد از تخلیه ی حسابی از تموم افکار وحشتناک و خوردن سحری اومدیم خوابگاه همین که خواستیم کفه ی مرگمون رو بگذاریم یهو یکی از دوستای آبجیم اومد بدونه اینکه در بزنه گفت جواب ارشد اومده خواهرم خواب از سرش پرید و سکته کرد گفتم پاشو بریم نگاه کنیم گفت نه فردا میرم نگاه می کنم ، بعداز این ماجرا هم اتاقی خواهرم رفت بیرون از خوابگاه و دید که جواب ارشد نیومده هی ، برادر یا خواهر می بینی که مردم چقدر کرم دارند نصفه شبی ولمون نمی کنند هی میگی ول ده ، ول نمی کنند ، هی ، ول ده ، ول نمی کنند، آخرشم خواهرم تا صبح نخوابید ولی من راحت خوابیدم ، تموم شد .
گل رزی بو کردم که ای کاش بو نمی کردم چه بلایی سرم نیاورد. بای .
این روزها به این فکر می کنم اونیکه یه عمریه قرار است بیاد چرانمیاد وچراغ خیابون
روروشن کنه ، نکنه ظهوراون یه طور دیگه است ؟، نه دیگه تو این جهان یک بایک
برابر نیست دیگه من هم من نیستم ، به طورعمیق خود شناسی ندارم واین خوب نیست
دیگه تشخیص حق از باطل برام سخت شده ، جرات نمی کنم قضاوت کنم ،
واقعا سخته . تا حالا هیچ وقت با کسی در مورد خودم صحبت نکردم نه اینکه
دوست نداشته باشم نه ، ولی الان که فکر می کنم تنها اونه که حرفامو بهش گفتم اون
هم نه همه رو نه با زبان بلکه فقط باگریه ، یادم میاد وقتی رفته بودم جمکران
می دیدم همه دارند گریه می کنند به خودم می گفتم این همه گریه چه فایده
چرا اینقدر سنگ گذشته رو به سینه می زنند ، یکی بلند می گفت دخترم
سروسامون بگیره یکی دیگه می گفت بیا مشکلاتمون رو برطرف کن ، سر چاه
هم که همه میرند می چسبند به یه چاه جار می زنند هی نامه می نویسند
هر چه می نویسند خسته نمی شوند ، اون وقت یکی یه گوشه میگه دلمون
برات تنگ شده بیا و دوای دردم باش نه، کار من از اینها گذشته خسته شدم از بس
که این حرفا را شنیدم تا حالا کسی رو پیدا نکردم که حرفمو بفهمه ، یکی نیست
بگه چرا اینقدر حرف می زنی پاشو حرکت کن ، مگه چند روز تو این دنیا زندگی
می کنی ، الان نمازمو خوندم بعداز نمازم یهو یاد جمکران افتادم هواش آرامش
میده مخصوصا بیابون هاش راستی یکی از علایق من بیابونه ، دوست دارم یه
چند وقت اونجا زندگی کنم ، برمو از این مردم دور باشم،اینکه کسی من را نمی فهمه
چه فایده باید بروم ، تو این دنیا تنها همون یک نفر من را درک کرد کس دیگری نبود..
تو این دنیا تنها برای من یک نفر بود ودیگر کسی نبود
می خواهم فریاد بزنم ولی نمی دانم چرا کسی نیست جوابم را بدهد ، شدم مثل کسی که تو قلب خودش داد می زند ولی راهی به بیرون پیدا نمیکنه وتو قلب خودش منعکس می شه ، چقدر خوبه که تو این آماج آشوب ها و تلاطم گل های سیاه یکی هست که به او توکل کنی و خودتو به او بسپاری ، اون که هنوز چیزی نگفتی می دونه که چی می خوای بگی ، تصور کن وقتی که می خوای بری پیش یه بزرگ چفدر باید بگی معذرت می خوام که مزاحم شدم ، ولی او که خودش گفته بهت نزدیکم نگو قربة الی الله ، (من غریبم تو من را نمی خوانی )، من پیش تو هستم ولی مرا صدانمی کنی ، لازم نیست به من نزدیک بشی فقط بگو خدا من می شنوم ، چی از این بالاتر که میگه بیا وتو نمی ری ، اینه فرق یه بزرگ و (بزرگتر)
می خواهم پا از اینجا بگذارم به یه جای دیگه ، برم نعمت خدا را خیلی بیشتر ببینم ، برم وبرم و به یه جایی که نمی دانم کجاست ، فقط توکل می کنم و چمدانم را می بندم وبلند میشوم .دستم را بگیر....
خداوندا!
این روزها عجیب دلم گرفته !
دلم نوازش یک دست کودکانه می خواهد....
شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیت شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی، یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی، لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم، به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است; همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست، اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
می خواهم شروع کنم ....
یک شروعی تازه ... یک امیدی تازه ... یک روشنایی نو ...
نمی دانم
چرا وقتی که می خواهم چیزی بنویسم یا قلمی دستم بگیرم ، حس می کنم فکرم عوض شده ، من
تو این تهران خودمو گم کرده ام .
قبل از اینکه اینجا بیام افکارم قشنگ بود ، بوی تازگی سبزی هایی که مادرم تو ی عید نوروز می کاشت داشت
همیشه به مادرم می گفتم که مادر اگه من یه روز اونقدر بزرگ شدم که دیگه برام گناه کردن سخت نباشه چی کار
کنم ؟
و من در جوابم فقط یه لبخند بادمه
ولی الان که تهرانم قدر همه چیزو می دانم ، من می خوام خودمو پیدا کنم ، می خوام اون میوه ی رسیده ای که یه روز
می افته نباشم ..
به یاد خنده هایی که بلند می زدم وتو دلم جیزی نبود می افتم ، واقعا دوران قشنگی بود.
به نام آفریدگار ستایش

بیا تا از همون روز اول شروع کنیم ، بیا تا متفاوت بودن را دریابیم
بیا تا من و تو ما نشویم ، ما را در آن واحد دو جور حس کنیم
بیا تا همدیگرو تکمیل کنیم ، بیا تا برسیم تا آخر خلقت
بیا تا دو قبله ی عالم باشیم ، تا دیگران بدانند ولی مثلث شویم
بیا تا نگاهمان به هم باشد ولی اوج بگیریم
بیا دستانمان پیش هم باشد ولی راز نگوییم
بیا تا به هم کمک کنیم
بیا باشیم تا نگویند چیست و کیست ؟
بیاییم و
فقط بدانیم
که
می رویم و به او می رسیم
نجمه

این بار بی سلام و خداحافظی شروع می کنم که می خواهم چراغ خانه ام بی پایان باشد ، من از همون اول که به دنیا اومدم ندیدمت و از همون روزی هم که حرف قشنگ مادر را یاد گرفتم ندیدمت ، از اسفند ماهی که پر از برفه دویدم ، من با تنگی نفس های دویدن آشنام ، از سراب سفیدی بی نام تو نیز مانده ام ، یا فطمة الزهرا از بازوی دردمند تو نیز شرمنده ام.
این ایام را به همه ی دوستان بلاگی تسلیت می گویم .
تولدم مبارک
تولدم روز 26/12/1370 هست ولی به دلیل اینکه عید هست و همه ی ما هم خانه تشریف داریم
امشب با دوستم که تولدش تو این ماه است با هم تولد گرفتیم.
دیگه وقت ندارم باید بروم .
سلام بر همگی
امروز می خوام براتون یه حرفایی بزنم از اون حرفایی که از هر کسی ممکنه نشنوید ، یادم میاد خانم مهدوی یه بار بعد از اون اتفاق که برام افتاده بود بهم گفته بود که نجمه به هر کسی اعتماد نکن ، منم که خیلی ناراحت بودم فکر کردم و گفتم که باشه ، حالا که می بینم نه من هنوز همونم عوض نشدم ، نمی دونم چرا ؟ ای خدا ، توی این تهران آدم باید خیلی مواظب خودش باشه ، فکر خانواده ات از یک طرف وهمینطور فکر آینده و درس ودوستان گذشته و کلی خاطرات دیگر از طرفی دیگرهمه را باید روی هم توی ذهنت جمع کنی و فقط زندگی روزمره رو بگذرونی ، درست عین صفحه های سفید دفتر که ورق می زنی ، ولی باید توی این تهران که انگار ماری در غروب اینجا چمبره زده مثل یه کوه باشی واز خودت مواظبت کنی ، در کلام آخر نباید خودتو بدست تقدیر بگذاری باید آن را عوض کنی باید ...
درمیان تاریکی و سپیدی وهم
جاپایی مرا می خواند
عطر گلی بود نم نم هوا
کششی مرا می خواند
لحظه ای به خیالم کند اما تند
حسی مرا می خواند
آری صدای قدم های پر شتاب
گذر عمر از پس روز آفتاب
نونهال جوانی ام را می تاخت
چه کنم ؟
ناگهان جاپایی مرا خواند
انگیختم و درنگ کردم
سرّی به دلم زنگ می زد
یاد کوچه ی عشق وغنچه ی گل
جای پای ایستادن زمان
لحظه ای را درخاطرم آورد
فقط آن گل حس امیدم را گفت
امیدم به امید مادر
آن جای پا و غنچه ی گل
لحظه ای با معرفت بود
لحظه ای یاد مادر بود
نجمه
می ترسم ،
ای جاده ها از بس مرا می خوانید
نمی دانم ،
با کدامین آهنگ، جان خسته ام را
پر پرواز و شوق سفر دهم
یکدم مگذارید که آسان بنشینم
که سخت است وعده گاه حق را
به سان سنگی ، سخت باشیم
نجمه
دوستان وبلاگی عزیزم از این به بعد مطالب ناقابل خودم را به اسم خودم می نویسم ، وسعی می کنم امانت دار باشم


من یه تجربه ی خیلی خوب را در این سن آموختم اینه که،باید به جای اینکه خودمان را بادیگران مقایسه کنیم بهتراست ما در حد توان وبه اندازه ی تلاش خودمان امیدوار باشیم واگر اینکه شکست خوردیم باید به این مسئله با یک جاده ی دیگر نگاه کنیم شاید این راه وجاده بتواند حل مشکل ما باشد، درواقع بهتر است از اینکه خود را با دیگران مقایسه کنیم وشاید هم باعث خودشیگفتگی ما شود ، بلکه ما می توانیم نهایت خوشنودی را ازکار خودمان داشته باشیم بدون اینکه مقایسه ی بی خود و رقابت زیاد با دیگران داشته باشیم .
وقتی که از کودکی می پرسی که جرمت چیه که به اینجا آوردنت می گوید : قتل ، وتو ممکنه که شوکه شوی و دیگر ندانی که چه بپرسی ، من هرروز وشب به این چنین اتفاقات فکر می کنم و خدا را شکر می کنم که محیط وجامه ی خانوادگی ام سالم بوده است .
رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جابهجا بر سر سنگ
كوه خاموش است
میخروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ كبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره میگذرد
جلوهگر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یك لبخند
جغد بر كنگرهها میخواند
لاشخورها سنگین
از هوا تكتك آیند فرود
لاشهای مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود كبود
تیرگی میآید
دشت میگیرد آرام
قصهی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخهها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مینالد
جغد میخواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب
میتراود ز لبم قصهی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب سپهری

این تصویر خیلی جالبه ، مثل اینکه شفافیتی را نشان می ده ، مثل تصویر دل یک مادر که همراه با هزار رنگ آبی و همه رنگ زندگی خود را نشان می ده ، شاید این حرف من را بخونین بخندین ، نمی دونم چرا به ذهن من این ترسیم از شکل نقش گرفت شما چطور فکر می کنید .؟
