برای خوشبختی باید از لحظه لحظه ی زندگی ات استفاده كنی

همیشه می گویم آن كیست كه در خلوت تنهاییام مرا یاد كند
بی آنكه به شوق نفس های تو كشیده شوم...
همیشه می گویم لحظه های درازم را به یاد تو بودم
همیشه در نگاه شب به یادت خیره بودم...
همیشه اما نه لحظه لحظه
بلكه یك لحظه هم گوئیا
در خاطرت نبودم...
در خود فرو رفتم ومی روم...
می روم تا این امواج افكارم را
به دست نقاش دریا بسپارم
در خود فرو رفتم و می روم...
می روم تا این نهایت خیال را
غرق دریا و پنهانی یادم كنم

                                                                                                                                           نجمه
نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 11:50 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

می ترسم ،

     ای جاده ها از بس مرا می خوانید

            نمی دانم با کدامین آهنگ، جان خسته ام را

                                  پر پرواز و شوق سفر دهم

                         یکدم مگذارید که آسان بنشینم

                                  که سخت است وعده گاه حق را

                                        به سان سنگی ، سخت باشیم

                                                                                                                                                  نجمه


دوستان وبلاگی عزیزم از این به بعد مطالب ناقابل خودم را به اسم خودم می نویسم  ، وسعی می کنم امانت دار باشم


نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 09:07 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

من یه تجربه ی خیلی خوب را در این سن آموختم اینه که،باید به جای اینکه خودمان را بادیگران مقایسه کنیم بهتراست ما در حد توان وبه اندازه ی تلاش خودمان امیدوار باشیم واگر اینکه شکست خوردیم باید به این مسئله با یک جاده ی دیگر نگاه کنیم شاید این راه وجاده بتواند حل مشکل ما باشد، درواقع بهتر است از اینکه خود را با دیگران مقایسه کنیم وشاید هم باعث خودشیگفتگی ما شود ، بلکه ما می توانیم نهایت خوشنودی را ازکار خودمان داشته باشیم بدون اینکه مقایسه ی بی خود و رقابت زیاد با دیگران داشته باشیم .

وقتی که از کودکی می پرسی که جرمت چیه که به اینجا آوردنت می گوید : قتل ، وتو ممکنه که شوکه شوی و دیگر ندانی که چه بپرسی ، من هرروز وشب به این چنین اتفاقات فکر می کنم و خدا را شکر می کنم که محیط وجامه ی خانوادگی ام  سالم بوده است .

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 ساعت 01:02 ق.ظ توسط نجمه نظرات |

 

 

 

عکس های تماشایی از غروب آفتاب

 

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
جابه‌جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
می‌خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ كبود

سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می‌گذرد
جلوه‌گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یك لبخند

جغد بر كنگره‌ها می‌خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تك‌تك آیند فرود
لاشه‌ای مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود كبود

تیرگی می‌آید
دشت می‌گیرد آرام
قصه‌ی رنگی روز
می‌رود رو به تمام.

شاخه‌ها پژمرده است
سنگ‌ها افسرده است
رود می‌نالد
جغد می‌خواند.

غم بیامیخته با رنگ غروب
می‌تراود ز لبم قصه‌ی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
                                                                                                                                             سهراب سپهری


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 05:43 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

 

این تصویر خیلی جالبه ، مثل اینکه شفافیتی را نشان می ده ، مثل تصویر دل یک مادر که همراه با هزار رنگ آبی و همه رنگ زندگی خود را نشان می ده ، شاید این حرف من را بخونین بخندین ، نمی دونم چرا به ذهن من این ترسیم از شکل نقش گرفت شما چطور فکر می کنید .؟


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 12:59 ق.ظ توسط نجمه نظرات |

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 02:43 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

امروز یک روز خوب وبانشاط و امید ورضایتمندی وموفقیت برای همه ما خواهد بود.....
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 07:59 ق.ظ توسط نجمه نظرات |

روز شنبه ساعت9:15 استاد تربیت بدنی وارد سالن شد با عصبانیت تمام . (به خاطر اینکه بچه ها به خاطر تاخیر استاد اعتراض کرده بودند )وقتی که تمرین های بدمینتون تمام شد لیست حضور غیاب رابه دست خود گرفت تا حضوری بچه ها را بزنه
منه بدبخت با شانس تمام اون هم در یه همچین روز گندی ، استاد غیبت های بنده رادید و یه خط بسیار پررنگ روی اسم  من کشید وبچه ها با صدای بلند من را که در رخت کن بودم صدا زدند طوری که چهارستون بدنم لرزید ، حالا بیا این کارو درست کن که به لباس های نیمه پوشیده بدو بدو خودم را رسوندم به استاد ،
استاد از اون نگاه های عاقلا در صفیر به سر تا پام انداخت و گفت از 12 جلسه در سال شما غیر از غیبت هایی که با همدیگر هماهنگ کرده بودید ونیامدید سر کلاس در کل 5 جلسه بیشتر در کلاس حضور نداشتید و اصلا جایی برای بخشش وجود ندارد وشما حذف... ای وای ، نگذاشت اصلا حرفمو بزنم سرشو پایین گرفت و سریع رفت و من مانده بودم و فقط می خندیدم 
از آن روز  به بعد من طرحی به نام طرح منت کشی را ریختم و در طی دو روز متوالی بعد از گذشت ثانیه هایی که هر کدام برای من حدود یک ساعت بود بلا خره موفق به اخذ رضایت استاد طوری که انگار بهترین شاگرد ایشان بودم در روز دوشنبه شدم .
این است سخن دانشجویی ترم 3 مددکاری اجتماعی و پزشک اجتماع

نتیجه گیری : اگر چیزی را می خوای در بدست آوردن آن تلاش کن،مطمئن باش موفق می شوی ودو دل نباش، لیک خیلی خوشحالم

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 ساعت 08:53 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

"می دانی فرخنده خانم!"

می دانی فرخنده خانم! وقتی می‌روم سمت یخچال ، پارچ آب را بیرون می‌آورم و یك نفس سر می‌کشم نمی‌شود قیافه‌ات را مجسم نكنم كه دست به كمر ایستاده‌ای و گره به ابرو انداخته‌ای كه : "چند بار بگم این بی صاحب را سر نكش آقا جواد!"

یا وقتی می‌روم لم می‌دهم روی مبل چرمی مشكی جلوی تلویزیون و هی کانال‌ها را عوض می‌کنم و دست آخر روزنامه‌ام را باز می‌کنم ؛ یادت می افتم که میامدی تلویزیون را خاموش می‌کردی و روزنامه را از دستم بیرون می‌کشیدی و با آن دفتر دستك و متر دور گردنت، دور بازو و سرشانه‌هایم را اندازه می‌گرفتی و هی غر می‌زدی كه : "چطور است تو روز به روز آب می‌روی و من گنده می‌شوم!‌".

وقتی می‌روم كنار پنجره و سیگاری می گیرانم ،‌محال است صدایت توی گوشم نپیچد :"خفه‌مان كردی مرد! مرده شور خودت و دود و دمت را با هم ببرد!"

شب‌ها دیگر صدای دندان‌قروچه‌هایت اعصابم را به هم نمی‌ریزد ولی خب كسی هم نیست كه نصفه شب بیدارم كند و قرص‌هایی را كه این دكترها تجویز می‌کنند به خوردم بدهد.

گلدان‌ها را بگو ! از آن همه گل و گلدانی كه هر روز خدا آن همه قربان صدقه‌شان می‌رفتی و پزشان را به خاله زنكهای فامیل می‌دادی جز یك شمعدانی و كاكتوس چیزی باقی نمانده! همه‌شان پلاسید! گلدانهاش را هم دادم به زن همسایه.

هفته‌ی پیش بود لاشه‌ی قناری‌ات "گلدان خانم"را انداختم جلوی گربه ولی نمی‌دانم چرا بعد از اینكه كمی آن را بو كرد بدون اینكه لب بهش بزند راهش را كشید و رفت!

می‌دانی فرخنده خانم حالا دیگر وقتی خلط دهانم را تف می‌کنم توی سطل آشغال یا توی سینك ظرف‌شویی قرقره می‌کنم صدایت در نمی‌آید كه:" مرده شور دهان گشادت را ببرند كه همیشه‌ی خدا پر از آت و آشغال است."

دیشب رفته بودم حمام؛ نمی‌دانم چطور شد به هوس آواز خواندن افتادم  (می‌دانی كه بعد از مردنت دیگر دل و دماغ خواندن ندارم )منتظر بودم مثل همیشه بیایی بكوبی به در حمام و بگویی:"صدای قار قارت 7محله را پر كرده مرد! زبان به دهان بگیری بد نیست!‌" می‌دانی همه‌اش منتظر بودم یك نفر ساكتم كند اما هرچه منتظر ماندم خبری نشد! برای همین وقتی از حمام بیرون آمدم دیگر صدایم در نمی‌آمد...

می‌دانی فرخنده خانم! الآن چند وقت است كسی لباس‌هایم را اتو نكشیده ؛ چند روز پیش خانم مهران پور را توی كوچه دیدم ؛ همان بیوه‌ی مهربان آپارتمان روبرویی‌مان كه تو هر وقت می دیدی‌اش نمی‌دانم چرا یكهو اخم‌هایت می‌رفت تو هم و به این زن نجیب دهن كجی می‌کردی.یك بار هم كه ازت پرسیدم داد و بیداد راه انداختی و گفتی : "زنیكه چشمش دنبال شوهر مردم است."

می‌دانی همین خانم وقتی لباس‌های اتو نکشیده‌ام را دید چه گفت؟
آه سردی كشید و گفت :‌"خدا هیچ مردی را بی زن نگذارد...زن چراغ خانه است...حالا كه چراغ خانه‌تان خاموش شده بدهید خودم لباسهاتان را اتو می‌کشم..."

می‌دانی فرخنده خانم گمانم حق با خانم مهران پور است.خانه كه نمی‌تواند بی چراغ باشد. می‌تواند؟

البته كه من خودم نمی‌خواستم بعد از تو پای هیچ زنی به خانه‌ام باز شود. مگر چه می‌شود آدم دمی را هم توی تاریكی سر كند؟!

ولی دیروز كه رفته بودم لباس‌هایم را از خانم مهران پور بگیرم می‌گفت:"خدا هیچ زنی را بدون آقا بالا سر نگذارد .باور كنید خیلی سخت است آدم تو خانه‌ی درندشتش تك و تنها باشد! آدم ترس برش می‌دارد."

می‌دانی فرخنده خانم، خانم مهران پور خیلی تنهاست...آپارتمانش هم برای یك نفر زیادی بزرگ است!

باور كن هیچ كس نمی‌تواند جای خالی تو را برایم پر كند ولی گمانم من بتوانم جای خالی آقای مهران پور را برای خانمش پر كنم!

می‌دانی فرخنده خانم! حتی الآن هم صدایت را می‌شنوم كه داری می‌خندی و می‌گویی : "مرده شورت را ببرند آقا جواد!خدا تو را نصیب گرگ بیابان هم نكند كه بد تکه‌ای هستی !‌".

پیرمرد با آن موهای سفید یكدست و كت و شلوار خاكستری رنگش آرام از كنار قبر همسرش بلند شد و  زمزمه کنان دور شد...


نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 ساعت 08:31 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

uyt

د

درد  دارد كه میان جمعی باشی كه در كت نمی كنند...
درد دارد كه هر روز یك نفر بیاید پشت یك تریبون و با یك ژست متفكرانه  به اعتقادت آب ببندد..

درد دارد كه بخوهی دردت را در دلت تلنبار كنی به امید یك روز نامعلوم...
آی آزادی !
آی آزادی خسته شدم از آنها که  نمی فهمندت...
 
آنها که نمی فهمندت و هر روز می آیند                                                                        چوبت می كنند
و می كوبند بر تشت اعتقاداتی كه باب میلشان نیست...
بی هیچ خجالتی...
دریغ...
این روزها من زجر می كشم...
صدای ضربان قلبم را می شنوم...

این روزها من بغض می كنم اما اشكهایم را پنهان می كنم...


 
می دانم این سكوت  از صدایم شنیدنی تر است...
گوشهایم را می گیرم
 
صدایم را خفه می كنم
هی سنگ می زنند...
هی صبر می كنم...

اما مصیبت است...
چقدر مگر تاب می آورد این دل ساده ی شیشه ای...

نگاه كه می كنم دل آسمان هم گرفته است...
شاید كسی سربه سر ابرها گذاشته است...
باید دعا كنم



"زندگی مرگی است كه در آن تاخیر می كنیم

و مرگ لولای زندگی است "        (امیلی دیكنسون)




نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 ساعت 08:26 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

امیرالمومنین (ع)

بگذاریدوبگذرید

     
        ببینیدو دل مبندید

   چشم بیندازید ودل مبازید
   
        که دیر یا زود باید گذاشت وگذشت


نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 ساعت 11:40 ق.ظ توسط نجمه نظرات |




روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دولت پیر مغان باد که باقی سهل است سعی نابرده در این راه به جایی نرسی روز مرگم نفسی وعده دیدار بده دوش می گفت به مژگان درازت بکشم                                                   خرمن سوختگان را همه گو باد ببر گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر دیگری گو برو و نام من از یاد ببر مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر                                                
  حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار برو از درگهش این ناله و فریاد ببر                                                

نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 04:59 ب.ظ توسط نجمه نظرات |


http://sites.google.com/site/khoooojin/kh36.jpg


وقتی چشمان خسته ات را بر روی تمام دورنگی ها و بی محبتی ها می بندی....

وقتی دست های خالی ات را نگاه می کنی...

زمانی که برای یاری کردن دست دراز می کردی و اکنون کسی نیست تا نهال سبز امید را به تو هدیه دهد....

وقتی آنقدر گریه می کنی که دیگر اشکی منتظر جاری شدن از چشمانت نیست.....

وقتی دنبال آغوشی پر از محبت می گردی.....

وقتی دلت برای قشنگی فرشته ها و زیبایی خنده هایشان و جذابیت چشمان پری تنگ شده و ندایی درون قلبت برخاسته.....

مطمئن باش که بخشنده تر و مهربان تر از خدا نخواهی یافت.....

به سویش برو.....

او با آغوش باز منتظر توست......فقط خدا ...فقط خدا



نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 05:36 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

سری جدید کارت پستال های روز مادر


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 ساعت 02:30 ب.ظ توسط نجمه نظرات |


زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
 
 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 09:41 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

خدایا  ، نمی دانم چطور شروع كنم ..
وقتی یاد تمام خاطراتم می افتم دلم می گیره روزگاری من بودم و
 این دل كوچكم با یه عالمه آرزو ، من از مرگ آرزوها می گم ،  از
 كوچ پرستوها می گم ،احساسم مثل یك شب بارانیه ، كه پشت
لبه پنجره ی چشمانم این دلم را نوازش می ده ، ازبس كه دلم 
بی قراره تاب رفتن ندارم ، نمی دانم شاید مثل یك مسافری ام
 كه مقصد نداره ، روبه روی آینه ایستاده ام به خودم می گم
 ای دل تو كه اینقدر غم دیگران را به دل داری آیا كسی
هست كه تورو توی خلوت خودش راه بده و یك لحظه هم بهت فكر كنه ...

بیا ای گل من كه بی تو خاموشم
بیا كه به عطر احساس تو عادت دارم
بیا كه هم نفس دلتنگیام بودی
بیا كه اینك مثل سایه ی سرده شبنمم

                                                                                                                                              نجمه
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 09:50 ب.ظ توسط نجمه نظرات |

اخرین مطالب
می ترسم
چند سخن
غروب سه شنبه
عکس و همین طورهم خداحافظی تا سه هفته ی بعد
شریعتی
امروز
اتفاق یه روز من
داستان کوتاه
یه حبه قند
بگذارودل مبند
فال یک روز من که واقعا خوشحالم کرد
خدای من
دلتنگ مادر
نگاه به زندگی
همین طوری

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 2 ) 1 2